محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

875

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

حاضر بود ، گفت : ايّها الامير ، من او را بيارم . ثمامه برفت و گفت : ساخته باش كه قتيبه ترا بخواهد گرفتن . و خود به نزديك او بايستاد . پس وكيع ثمامه را گفت : بفرماى تا منادى بانگ كند . ثمامه همچنان كرد . و نخستين كسى كه به نزديك وكيع آمد هريم [ بن ابى طحمه ] بود با هشت هزار از بنى تميم . وكيع كاردى بخواست و آن بشها كه بر پايش بود پاك كرد و سلاح اندر پوشيد و شمشير حمايل كرد و بيرون آمد . و يارانش همه گرد آمدند ساخته و آماده . پس برفت و روى به سراى قتيبه نهاد . گروهى از ياران قتيبه پيش او آمدند باز و گفتند : يا أبا المطرّف تو از چيزى همى ترسى آن از امير به تو خواهد رسيدن ، از خداى بترس و با خويشتن زينهار مخور . وكيع با ياران خويش گفت : اين مردمان ايدون همى گويند كه اگر من به نزديك قتيبه شوم مرا ايمن كند ، و الله كه دروغ گويند اين حرامزادگان كه يا سر من پيش او برند يا سر او پيش من آرند . و مردمان از هر سوى بانگ همى كردند و همى گفتند پيش وكيع شويد . بنى تميم و مردمان از هر سويى روى به وى نهادند . وكيع بيامد برابر سراى پردهء قتيبه . و مردمان بنى قيس بيامدند تا قتيبه را يارى كنند ، دانست كه او طاقت ندارد با چندان لشكر . پس قتيبه غلغل شنيد بر در ، گفت : چيست اين ؟ گفتند : وكيع است كه آمده است با همه لشكر . قتيبه اسب بخواست كه برنشيند . اسبش بيفتاد . گفت : باز پس بريد . بازبردند . قتيبه بر تخت نشسته و پيراهنى پوشيده داشت و ردايى برافگنده ، و مادرش [ عمامه اى ] فرستاده بود . قتيبه آن را اندر روز مصاف به سر اندر پيچيدى . پس آن عمامه به سر اندر بست و شمشير حمايل كرد . و قتيبه با برادرانش و گروهى از اهل بيت خويش ايستاده بودند . و مردى بود از گروه قتيبه نامش يزيد ابن [ ابى ] مسلم ، و قتيبه پيش از آن او را بيازرده بود و سر و ريش او بسترده ، بيامد و مردمان را بر قتيبه همى آغاليد و تحريض همى كرد و نام او همى برد . قتيبه آواز او بشنيد گفت : اين كيست ؟ گفتند : يزيد بن [ ابى ] مسلم كه مردمان را بر تو همى آغالد . قتيبه كسى را گفت : برو و او را آواز ده و بگوى اين بنى عامر را كه شما نه از خويشان ماايد ؟ مردى آنجا بود نامش محصن ، گفت : بنو عامر را تو دست